و فرمود که این صراط، راه واقعى است؛ امّا راههاى دیگر، شیطانى است و شیطان مى خواهد به صراط مستقیم متصل شود و شما را از صراط مستقیم منحرف کند.

چرا که خداوند از زبان شیطان نقل مى کند: «فَبِما اَغْوَیْتَنى لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ»؛ «[شیطان گفت که[ چون تو مرا گمراه کردى، من نیز بر سر راه راست تو در برابر بندگانت کمین مى کنم.»

شیطان خدا را تهدید کرد که: قلب انسان از یک طرف متصل به رحمان است و از یک طرف متصل به شیطان مى باشد؛ پس میدان مبارزه است

«فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ»؛ «به عزتت قسم! تمام بندگانت را اغوا و گمراه مى کنم.»

در این آیه لام تأکید، نون تأکید و کلمه أجمعین تأکید است.

و ادامه داد: «إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ»؛ «مگر بندگان مخلَصت از میان آنها.» «مخلِص» نه، بلکه «مخلَص»؛ یعنى خالص شده در راه خدا؛ چون، روایت داریم که شیطان در مورد مخلِص هم سهمى دارد؛ یعنى اینکه مى تواند مخلِصین را اغوا کند.

و نیز تهدید کرد: «ثُمَّ لآَتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرینَ»؛ «سپس از پیش رو و از پشت سر و از طرف راست و چپ به سراغشان مى روم [تا بتوانم قلوب بندگان تو را قبضه کنم] و بیشتر آنها را شکرگزار نخواهى یافت.»

خدا نکند قلب آدمى در قبضه شیطان بیفتد! خداوند متعال خطاب به پیامبرش فرمود: «إِنَّکَ لا تَهْدی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ»؛ «تو نمى توانى کسى را که دوست دارى، هدایت کنى؛ ولى خداوند هرکس را بخواهد هدایت مى کند و او به هدایت یافتگان آگاه تر است.» و فرمود: «لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ أَلاّ یَکُونُوا مُوءْمِنینَ»؛ «[اى پیامبر!] گویى مى خواهى جان خود را از [شدّت اندوه از] دست بدهى به خاطر اینکه آنها ایمان نمى آورند!» یعنى خیلى تو دوست دارى که تمام بندگان من راحت تر متوجّه حق شوند.

قلب انسان از یک طرف متصل به رحمان است و از یک طرف متصل به شیطان مى باشد؛ پس میدان مبارزه است.

نقل قول مى کنند از امام خمینى رحمه الله که مى فرمود: «خدا نکند انسان مهذّب نشود و این دنیا به او روى بیاورد. آن عالم قزوینى در آخرین لحظه زندگى اش گفت: خداوند ظلمى که به من کرد، به احدى نکرده است. چرا؟ گفت: الآن موقع استفاده من است. تاکنون من رنج بردم، درس خواندم، امّا الآن مى خواهم استفاده ببرم؛ امّا عزرائیل آمده است من را ببرد.»

این قلب را شیطان در برگرفته است. فقط اولیاى خدا مى توانند این زنجیر را پاره کنند. مرحوم آخوند کاشانى در اصفهان وقتى که نیمه شب بلند مى شد و «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلَائِکَةِ وَ الرُّوح» مى گفت، در و دیوار مدرسه با او هم آواز مى شدند و «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ» مى گفتند.

چنین قلبى را نه شهرت، نه القاب و نه شهوت مى تواند در آن کوچک ترین تأثیر را بگذارد. اینها مردان بزرگ الهى اند.

هر بیشه گمان مبر که خالى ستشاید که پلنگ خفته باشد

یک شب من خدمت آیة اللّه بهجت بودم، گفتم: شما که این مسائل را مى فرمایید، اجازه بدهید که اینها را به صورت مکتوب در بیاورند! آقا فرمودند که: «مردم باور نمى کنند، فکر مى کنند اسطوره و بافتنى است.» آخوند ملا فتح على سلطان آبادى، شبهاى چهارشنبه مهمان دعوت مى کرد ـ هنگام غروب معمولاً در سامراء نانواییها تعطیل مى شدند ـ آخوند یک عده اى را آورد منزل براى شام. آخوند به پسرش گفت: چیزى در خانه داریم؟ پسر گفت: نه. به پسرش گفت: حرکت مى کنى مى روى فلان جا، هر چه به شما دادند، بگیر و بیاور!

این بشر است که از یک راه رفته است؛ آن هم صراط مستقیم و لذا به جایى مى رسد که اگر:

طیران مرغ دیدى تو زپایبند شهوتبه در آى تا ببینى طیران آدمیّت

* * *

تو را زکنگره عرش مى زنند صفیرندانمت در این دامگه چه افتاده است

وقتى که آخوند ملافتح على سلطان آبادى وارد درس مرحوم میرزاى شیرازى (میرزاى دوم) شد، نقل قول مى کنند از امام خمینى رحمه الله که مى فرمود: «خدا نکند انسان مهذّب نشود و این دنیا به او روى بیاورد

دیدند که میرزا بلند شد و احترام کرد. چند سؤال را مطرح کرد و آخوند جواب داد. بعد آخوند، نگاهى به شیخ عبدالکریم حائرى کرد و به میرزاى شیرازى فرمود: آقا را معرفى کنید! میرزا گفت: ایشان شیخ عبدالکریم حائرى هستند. آخوند گفت: «ایشان ایران مى روند و زمام مرجعیت را در دست مى گیرند و دلها را به طرف خود متوجّه مى کنند.» و شخص دیگرى را نظاره کرد (شیخ فضل اللّه نورى را) و فرمود که: شما را در ایران به خاطر حق گفتن، به دار مى آویزند.»

به عزم مرحله عشق پیش نِه قدمىکه سودها از این سفر توانى کرد

باید خودسازى کرد و جلوى شیطان را گرفت تا خداوند حجاب را از جلوى چشمان بردارد.

پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله فرمود: «شیطان در عروق انسان مثل خون جریان دارد.» بنابراین، نفس مطمئنه مى خواهد تا از شرّ شیطان در امان بماند.

آخوند ملا فتح على سلطان آبادى بلند شد که برود، میرزاى شیرازى بلند شدند و کفشهاى آخوند را جفت کردند. پرسیدند: این آقا کیست؟ میرزا فرمودند: ایشان آخوند ملا فتح على سلطان آبادى هستند.

شیخ مرتضى انصارى رحمه الله براى سید العلماء مازندرانى مى نویسد: «آقا سید العلماء! من در آنجا که بحث مى کردیم، شما را خوش فهم تر از خود یافتم. آمده اند و به من مى گویند که مرجعیت را در دست گیرم. شما بیایید که سزاوارترید.» سید العلماء نوشت: «من دیگر در اینجا از درس و بحث فاصله گرفته ام و شما آنجا مانده اید.

الآن قوه فکر و قدرت شما بیشتر است؛ قبول بفرمایید!»

بعد از فوت آخوند [خراسانى[ سه نفر مطرح بودند، سه بزرگ: مرحوم آیة اللّه سید ابوالحسن اصفهانى، مرحوم حاج آقا حسین بروجردى و مرحوم حاج آقا حسین قمى. هر کدام براى قبول نکردن مرجعیت جوابى را دادند.

به کدام رو سفیدى طمع بهشت بندممن که در جریده چندین ورق سیاه دارم

سید داماد به صدر المتألهین گفت: «صدر المتألهین! مى خواهى حکمت متعالیه بیاموزى، بدان که حکمت دو بال و دو استوانه دارد: حکمت متعالیه و حکمت عملیه که اخلاق عملى است. برو دنبال اخلاق عملى و ببین شما را چه کسى مى تواند با عمل تربیت کند.»

نه اینکه:

واعظان کین جلوه در محراب و منبر مى کنندچون به خلوت مى روند آن کار دیگر مى کنند

مشکلى دارم زدانشمندِ مجلس بازپرستوبه فرمایان چرا خود توبه کمتر مى کنند

قرآن مى فرماید: «وَ أَمّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِشِمالِهِ فَیَقُولُ یا لَیْتَنی لَمْ أُوتَ کِتابِیَهْ وَ لَمْ أَدْرِ ما حِسابِیَه یا لَیْتَها کانَتِ الْقاضِیَة ما أَغْنى عَنِّی مالِیَهْ هَلَکَ عَنِّی سُلْطانِیَهْ»؛ «و اما کسى که کتاب عملش را به دست چپش دهند، گوید: اى کاش هرگز نامه من به من داده نمى شد و نمى دانستم حساب من چیست! اى کاش مرگم فرا مى رسید. مال و ثروتم [امروز] به فریاد من نرسید و همه قدرت و حشمتم محو و نابود گردید.»

امّا درباره آنان که نفسهاى مطمئنه دارند، مى فرماید: «فَأَمّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمینِهِ فَیَقُولُ هاوءُمُ اقْرَوءُا کِتابِیَهْ»؛ «پس کسى که نامه عملش را به دست راستش دهند، [از شدّت شادى[ مى گوید: [اى اهل محشر!] کتاب مرا [بگیرید و] بخوانید!» «إِنِّی ظَنَنْتُ أَنِّی مُلاقٍ حِسابِیَهْ»؛ «من مى دانستم که [قیامتى در کار است و] به حساب اعمالم مى رسم.»

«ظن» در این آیه به معناى علم است؛ یعنى علم داشتم و به روز حساب، اعتقاد داشتم که چنین روزى هم هست و زبانم را از گناه، از دروغ و تهمت و غیبت محافظت کردم.

سید داماد به صدر المتألهین گفت: «صدر المتألهین! مى خواهى حکمت متعالیه بیاموزى، بدان که حکمت دو بال و دو استوانه دارد: حکمت متعالیه و حکمت عملیه که اخلاق عملى است. برو دنبال اخلاق عملى و ببین شما را چه کسى مى تواند با عمل تربیت کند.»

من وقتى که نجف رفتم، یک آقایى را طورى براى من معرفى کردند تا من به دیدار این آقا نروم؛ در حالى که ایشان آدم بسیار فوق العاده اى بود. از شاگردان حاج سید احمد کربلایى بود و حدود پانزده شب، این آقاى مجتهد و مرجع، استادش (سید احمد کربلایى) را کول مى گرفت و شبها مى برد پشت بام و صبحها مى رفت و سید احمد کربلایى را مى آورد به سرداب.

در روایت است که: «لَوْ لَا أَنَّ الشَّیَاطِینَ یَحُومُونَ عَلَى قُلُوبِ بَنِی آدَمَ لَنَظَرُوا إِلَى مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ؛ اگر شیاطین به دور قلبهاى بنى آدم نمى گردیدند، آنان به ملکوت آسمانها و زمین مى نگریستند.»

اینکه «شیطان همیشه در کنار قلب، گردش مى کند.» همیشه تکیه کلام علامه طباطبایى رحمه الله بود. به راستى چه کسى مى تواند دست ردّ به سینه شیطان بزند؟ قرآن مى فرماید: «إِنَّ الَّذینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا»؛ «پرهیزگاران هنگامى که گرفتار [وسوسه هاى] گروهى از شیطان شوند، به یاد [خدا و پاداش و کیفر او[ مى افتند.»

بنابراین، وقتى شیطان به سراغت آمد، به یاد خدا باش و دست ردّ به سینه شیطان بزن!

والسلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته!